Home»هیات میثاق با شهدا»شعر آئینی»قصه را تازیانه می داند…

قصه را تازیانه می داند…

0
Shares
Pinterest Google+

قصه را تازیانه می داند…
(محمدعلی مجاهدی)

.
.
.

قصه را تازیانه می‏ داند
در و دیوار خانه می ‏داند

رفتی و زینب تو می ماند
خط تو، مکتب تو می ‏ماند

بر کف زینب، این زبان علی
رشته ‏ی مطلب تو می ‏ماند

تا حسینی و کربلایی هست
زین اَب، زینب تو می ‏ماند

از علی دم زدی و، نام علی
تا ابد بر لب تو می ‏ماند

تا ابد در صوامع ملکوت
ناله‏ ی یا رب تو می ‏ماند

هم نماز نشسته ‏ی تو به روز
هم نماز شب تو می ‏ماند

منصب تو، حکومت دلهاست
بهر تو، منصب تو می ‏ماند

در سپهر شهامت و ایثار
پرتو کوکب تو می ‏ماند

خون تو پشتوانه‏ ی دین ‏ست
تا ابد مذهب تو می‏ ماند

دل تو می ‏طپد به سینه هنوز
شور تاب و تب تو می‏ ماند

قصه را تازیانه می ‏داند
در و دیوار خانه می ‏داند

بی تو ای یار مهربان علی!
شعله سر می ‏کشد ز جان علی

بی تو ای قهرمان قصه‏ ی عشق
ناتمام است داستان علی

عیسی ار چار پله بالا رفت
دم آخر، ز نردبان علی

در عروج تو از ادب می‏ سود
سر به پای تو، آسمان علی!

خطبه‏ ی ناتمام زهرا کرد
کار شمشیر خونفشان علی

خواست نفرین کند، که زهرا را
داد مولا قسم به جان علی!

که ز قهر تو ماسوا سوزد
صبر کن صبر، مهربان علی!

ذوالفقار برهنه ‏ی سخنش
کرد کاری به دشمنان علی

که دگر تا ابد بزنهارند
از دم تیغ جانستان علی

با وجودی که قاسم رزق است
ساخت عمری به قرص نان علی!

بعد او، خصم دون که می ‏پنداشت
به سه نان می ‏خرد سنان علی

بود غافل که چون به سر آید
دوره ‏ی صبر و امتحان علی

دشمنان را امان نخواهد داد
لحظه ‏ای تیغ بی امان علی

زینب! ای خطبه‏ ی حماسی عشق
ای به کام علی، زبان علی

باش کز خطبه ‏ات زبانه کشد
آتش خفته در بیان علی

دیدم انصاف را به کوچه ‏ی عشق
سر نهاده بر آستان علی

نسب خویش را جوانمردی
می‏ رساند به دودمان علی

عشق، چون من ارادتی دارد
به علی و به خاندان علی

رفت زهرا و اشک از دنبال
وز پی او روان، روان علی

خرمن او اگر در آتش سوخت
رفت بر باد خان و مان علی

بازمانده‏ ست سفره‏ ی دل او
غم و دردست، میهمان علی!

راز دل را به چاه می ‏گوید
رفته از دست، همزبان علی

آن شراری که سوخت زهرا را
سوخت تا مغز استخوان علی

قصه را تازیانه می ‏داند

در و دیوار خانه می ‏داند