Home»گروه جهادی عاشورا»خاطرات جهادی»دلنوشته های جهادی – روستای ناو بخش اسالم – بهار94

دلنوشته های جهادی – روستای ناو بخش اسالم – بهار94

0
Shares
Pinterest Google+

جهادی یعنی از خود گذشتن…

جهادی یعنی روحانی کاروان، از شهری دیگر، در ایام عید، بدون خانواده و با دلتنگی دختر کوچکش اینجاست، برای احیای امر دین… آن هم در یک روستای سنی نشین…

جهادی یعنی بچه ها سختی ها را تحمل می کنند، تا به مقام صبر نزدیک شوند…

جهادی یعنی در این عید همه چیز را کنار بگذار و بگذر…

جهادی یعنی از لباس های پر زرق و برق، از خانواده ات، از شَهرت، از آسایشت، از رفاهت بگذر و بیا اینجا، در رنج و سختی برای کار کردن بی مزد دنیوی و برای اجر اخروی… برای رضای پروردگارت…

جهادی بزرگت می کند… بزرگوار می شوی، سختی ها انسان ساز است، و بعد از اردو همه افسوس تک تک لحظه ها را می خورند…

جهادی یعنی کسی که یک هفته از عقدش می گذرد و تازه داماد است و میگذارد و می بُرد و می آید، بدون هیچ امکان تماس و ارتباطی…

جهادی یعنی گروهی از اردبیل برای محرومیت زدایی از روستاهای گیلان به تالش آمده اند، بی هیچ چشم داشتی و به سختی کار می کنند…

کار جهادی لذت دیگری دارد.

هیچ کس برای کار جهادی کم نمی گذارد…

هیچ کس توقع ندارد…

همه آمده اند تا با حداکثر توان خود خدمت کنند، حتی برخی استراحت شان را کم می کنند، تا سرعت کارها را بیشتر کنند.

جهادی یعنی حاج قاسم، که با وجود سن زیاد اما با عشقی بیشتر به اینجا آمده و می گوید جهادی باعث می شود که در زندگی شهری راه را گم نکنیم، بدانیم که چه کسی هستیم و به کجا می رویم…