پسران آسمان

0
Shares
Pinterest Google+

قسمتی  از کتاب پسران آسمان  ناشر معاونت فرهنگی و اجتماعی سازمان اوقاف و امور خیریه

اسم من احسان است و تازه به سن تکلیف رسیده ام. جوی های آب کوچه  ما جدول ندارد.  هر چند یکبار هم یک ماشین می افتد داخل جوی آب و چند نفر باید کمک کنند تا چرخ ماشین را بیرون بکشند.  همین جمعه نزدیک ظهر محسن برادر کوچکم را برده بودم تا برایش  خوراکی بخرم. یک ماشین افتاده بود داخل جوی آب.  من و محسن داشتیم نگاه می کردیم.  آقای راننده ار ماشین بیرون آمد و دنبال  چند نفر می گشت تا کمکش کنند.  احمد آقا صاحب مغازه لوازم التحريری و آقا ابوالفضل.  مامور شهرداری رفتند برای کمک اما هرچه تلاش می کردند نتوانستند ماشین را بیرون بیاورند.  احمد آقا که نفس نفس می زد،  نگاهش را توی کوچه گرداند و تا چشمش به من افتاد،  بلند گفت:

-احسان جون بیا بابا کمک کن چرا وايستادی نگاه میکنی؟

من را می گویی خشکم زده بود. با خود گفتم من که بچه ام.  اینها که مرده گنده اند نتوانستند . من چه کار میتوانم بکنم؟ به هر حال رفتم و شروع کردم به هل دادن ماشین.  باورتان نمی شود حتی پنج ثانیه هم نشد که چرخ ماشین آمد بیرون!  آقای راننده از داخل آینه بغل به من نگاهی انداخت و گفت:

– دمت گرم پسر! کاش از اول میومدی!

از من و احمد آقا و  آقا ابوالضل تشکر کرد و رفت.

احساس میکنم از وقتی بالغ شده ام،  دیگران روی من بیشتر از قبل حساب میکنند. از وقتی بالغ شده ام، دیگران روی من بیشتر از قبل حساب میکنند.  پدر و مادر.، مربی های مدرسه فامیل ، دوستان همه که من را می بینند و می گویند :

– ماشاالله برا خودت مردی شدی آقا احسان!…………